
ملال از عشق دارم
با كه واگويم
به اوج قله شور وشعف
تنها و بي ياور
صعودي سخت و دردآور
مگر يادت
كه ياري داد جانم را
و سرمارا
گذر از سنگلاخ بي شكيبي ها
و از مرداب هجران رخ ماهت
غريبانه به ياد آرم
ولي اينجا
تورا دارم
و عيشي ناتمام از جام مينايت
شراب صافي آرامش يادت
نگاهت...
كز ميان لشكري از تيغ مژگانت
كه مست جامي از آنم
پيام جنگ با نامحرمان دارد
و من در اين ميان
تنهايي ام را...
در آن ظلمات هجرانت
غريبانه به ياد آرم
يكي با يك سبد زنبق
نوازش ياد مي گيرد
يكي با شاخه ياس اش
نشان از يار مي جويد
يكي سر در گريبان
لاله اي دارد
به يادش اشك مي ريزد
بلي ايصال بر مطلوب مي بينم
و من آن عيسي
مصلوب از زلف چليپايم
و باز آن عهد و پيمانت
غريبانه به ياد آرم
نمي خواهم زغم گويم
كه غم زندان شادي ها
و چون جغدي كه بر ويرانه بنشيند
سفير شوم...
فرداهاي نافرجام مي باشد
بيا
چون ابر پرباران
به ياد روزهاي خيس
از پاكوبي آغاز فصل گل
ببار و نوبهارم كن
و زلفان پريشانت
به سان بيد مجنوني
پريشان و پريشان كن
و من
با اين سرانگشتان تب دارم
بتابم زلفكان نازنين ات را
مشو بي تاب و
مستم كن
به قندي زان لب قندت
كه آن دلداده مشتاق ديدارت
غريبانه به ياد آرم
محمد نادری

بازآ که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوش روزه دار بر الله اکبر است

